یاران

رشته آش یاران گناباد

حتى تار موى طلايى مجعدى از كنج شقيقه ام كه بخواهد خال سياه كوچكى روى شانه ام را لمس كند ياد تو مى اف

 

Once Upon A December - حتى تار موى طلايى مجعدى از كنج شقيقه ام كه بخواهد خال سياه كوچكى روى شانه ام را لمس كند ياد تو مى اف


  • Once Upon A December - حتى تار موى طلايى مجعدى از كنج شقيقه ام كه بخواهد خال سياه كوچكى روى شانه ام را لمس كند ياد تو مى اف

    حتى تار موى طلايى مجعدى از كنج شقيقه ام كه بخواهد خال سياه كوچكى روى شانه ام را لمس كند ياد تو مى افتم : 

     

    دستانم را كه در هوا ميچرخانم ، 

    اين انبوه لباس هاى اتو كشيده را كه تا ميكنم و جمع ميكنم و ميپيچمشان در چمدان ، پلك كه ميزنم ، لبهام كه به جمع شدن حرف 'ميم' تقلا ميكنند ، شير داخل شيرجوش كه روى گاز سر ميرود ، نگاهم كه به نگاهى تلاقي ميكند ، حرف هايم را كه گم ميكنم ، به خجالتى زمين را كه نگاه كنم ، هر بار كه پيشانى پدرم را ميبوسم ، از بساط جمع شلوغ خانه كه فرار كنم و بند پيرهن گلدار زمينه مشكى را كه جلوى اينه اتاق مرتب كنم ، 

    فرچه رژ گونه صورتى كه گذرش به كنار گوش هايم ميرسد ، 

    وقت بستن قفل اويز ريز گردنبند طلايى اي كه دائما به گردن مي اندازم 

    ياد تو مي افتم ، از نگاهت كه دور شدم ياد تو افتادم تا به فرداها كه از تو دورم ياد تو مي افتم ياد تو مي افتم ياد تو مي افتم ياد تو مي افتم كه شايد بشود روزى : يادت مرا فراموش ، 

    اخرين زنى كه چروك هاى پيشانى ات را بوسيد ، اين روز ها انقدر ياد تو مي افتد كه ياد تو بيفتد ، كه حتى اگر روزى از يادم بروى نشان از شدت ياد تو افتادن هاى بي وقفه ي من و بي نشانى توست 

    + نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:39  توسط زننده سازدهنى  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 17:51  توسط یار  | 

این چیست که جذبش شده ام موی تو؟ هرگز !

کافه شعر ترنج - این چیست که جذبش شده ام موی تو؟ هرگز !


  • کافه شعر ترنج - این چیست که جذبش شده ام موی تو؟ هرگز !
    برگی شده افتاده ام از شاخه به کویی
    چون باد مرا می بَری امّا به چه سویی ؟

    این چیست که جذبش شده ام موی تو؟ هرگز !
    دلبستگی آن نیست که بسته ست به مویی !

    ای غنچه که در عمق دلم ریشه دواندی
    عشقی و عجب نیست که از سنگ برویی !

    من با تو چه باید بکنم عشق گریزان
    با صید چه باید بکند ببرِ پتویی ...

     میخواهی ام اما به چه عنوان؟ به چه منطق؟
    میخواهم ات اما به چه قیمت؟ به چه رویی؟

    من بغضِ تو هستم چه بباری چه نباری
    من راز تو هستم چه بگویی چه نگویی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:21  توسط یار  | 

هی رها می شوم و باز گرفتار خودم سيزدهم ابان نود و چهار

***دریای شور انگیز***


  • ***دریای شور انگیز***
     

    هی رها می شوم و باز گرفتار خودم
    همه از دشمن خود خسته، من از یار خوم

                              جنگ با خویش به تحریک کسی بود که رفت
                              غم نمی خوردم اگر بود به اصرار خودم

    همه را بدرقه کردند و سلامت گفتند
    چشم هایی که نبودند عزادار خودم

                              کیست با این منِ دنیازده همراز شود؟
                              غیر از آیینه کسی نیست سزاوار خودم

    نوحم و می رسد این بار به من نیز، عذاب
    کشتی ام بس که فرو رفته در افکار خودم

                             مثل یک عقربه ی کوچک بی خواب شدم
                             می روم هر شب و هر روز به دیدار خودم

    چهره ام مثل دلم پیر نمی شد این طور
    من نبودم اگر این قدر طلبکار خودم

                             عشق فهمید بعید است مقید شدنم
                             که مرا زود فرستاد پی کار خودم

    محمد مهدی نورقربانی


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 1:48  توسط یار  |